تبليغاتX
عشقه خاکستری
سلام دوستان

ماه رجب با تمام برکاتش از راه رسید و با تمام اعیاد پر برکتش زندگی ها رو شاد و با برکت کرد. روز ولادت مولای متقیان علی بن ابیطالب و روز پدر رو به تمام باباهای مهربون و زحمتکش جهان تبریک میگم امیدوارم بعضیا بابا شده باشن یا در شرف بابا شدن باشن در هر صورت رجب امسال هم از راه رسید و یاد آور گذران سریع عمر شد. دقیقا پارسال بود بعد از ۱۵ رجب که تلویزیون داشت از مراسم اعتکاف دانشگاه تهران گزارش پخش می کرد خیلی دلم سوخت که چرا من توی اون مراسم شرکت نکردم چون دقیقا اون روزها رو به بیخودترین حالتشون گذرونده بودم. اما امسال اگه خدا قبول کنه می خوام امشب برم اعتکاف و قول می دم به همه اگه دلم شکست و اشکی رو چهره ام جاری شد توی اون لحظه هایی که خدا دیگه به گناه بنده اش نگاه نمی کنه و با نظر لطف به بنده گناهکارش نگاه میکنه و به حرفاش گوش میده برای همه دعا می کنم که به آرزوهای مشروعشون در صورتی که خود خدا براشون صلاح میدونه برسن.

میدونم که میگن به حرف گربه سیاه بارون نمیاد اما بازم من تلاشم رو می کنم.

راستی این ۴۲۳ هم قول داده دعام کنه آخه اونم داره میره اعتکاف انشاا... خدا از همه این اعمال رو در این روزها قبول کنه و با توجه به معنای این روزا بعد از این عمل همه دلهاشون سفید و عاری از گناه بشن

موفق و موید باشید

+ نوشته شده توسط دزدناشناس (مدیر جدید وبلاگ) با اجازه مریم خانم! در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 19:3 |
سلام دوستان

من بازم اومدم تا جز(یه چیزی تو مایه های حرص) این مریم خانم رو درآرم

من نزدیک به ۷ ماهی میشه به یه بنده خدایی پیامک دادم و تقریبا یه رابطه ای برقرار

 شده اما نه مثل رابطه قبلیا!

این رابطه یه رابطه خواهر برادری کاملا محدوده که از حدود خودش خارج نشده! و انشاء هم نخواهد شد

اما اسم این بنده خدا....  بگم؟  نگم؟  نه من که میگم  خدایا منو ببخش!

نه بذار یه اسم مستعار براش انتخاب می کنم که نه سیخ بسوزه و نه کباب (اونم چه کبابی! )

من اسمش رو میذارم ۴۲۳ که بعدا اگه فرصت شد از اون و خودم بیشتر توضیح می دم!

به امید روزی که ................

 

فعلا خداحافظ

دزد ناشناس

+ نوشته شده توسط دزدناشناس (مدیر جدید وبلاگ) با اجازه مریم خانم! در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:4 |
من توی یه شهرستان کوچیک مشغول بکار شدم که اسم خیلی مشهوری شاید داشته باشه کلات نادر

حقوقی در حد یه آب باریکه میاد و میره خدا رو شکر خیلی ازش ممنونم چون هم خدمتم تموم شد مشغول بکار شدم و الحمد لله که زیاد علاف نشدم

این هفته شنبه برای اداره ما بازدید کننده از تهران اومده بود با هزار نوع ترفند که تو مدت این چند ماه بدست آورده بودم پیچوندمشون اونم چه پیچوندنی!

امروز هم ۳ نفر از مشهد برای بازدید اومده بودن اینا یکم گیر دادن اما چون بیشتر خودی بودن راحت قانع شدن خدا بخیر کنه از دو روز آخر هفته

تو این مدت که میگفتن کاراتونو درست کنید که بازدید کننده میاد یاد دوران خدمت افتادم که تا یکی از فرمانده ها میومد توی پادگان همه گردان ها دست پاچه خودشونو برای بازدید از همه لحاظ آماده میکردن، حالا طرف مثلا فرمانده پشتیبانی بود و اومده بود برای بازدید از قسمت های پشتیبانی اما کل سربازا رو توی میدان آموزش بخط میکردن با کلاه آهنی و کوله پشتی های آماده که طرف اگه سوالی هم پرسید کم نیارن .....

خدا رو شکر با هر نوع ترفند و مشقتی بود خدمت و با جیم های اساس توی ارتش تموم کردم! (منم میگفتم که چرا هر کی میره خدمت میگه من خیلی جیم بودم اما وقتی میری اونجا اگه ۶۰٪ تیز باشی خیلی راحت بدون اینکه بخوای توی درد سر بیوفتی می تونی جیم شی اما اگه نباشی کارت رو بجایی میرسونن که تو گردان ما ۲ نفر با ژ۳ خودزنی کردن!  )

راستی من ۲۴ سالمه و تا ۳ماه دیگه میرم توی ۲۵ سال و کاردانی برق صنعتی دارم از دانشگاه دولتی مشهد و کارمند یه اداره درآمد حقوقی نیمه دولتی هستم .

دزد ناشناس

+ نوشته شده توسط دزدناشناس (مدیر جدید وبلاگ) با اجازه مریم خانم! در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:15 |
با سلام خدمت دوستان خوبم و خوبش

امروز یه خبر جدید دارم براتون مدیریت این وبلاگ با تصمیم شخص شخیص بنده تغییر یافت و چون خانم مریم خانم کم لطفی میکردن و خیلی وقته آپ نکردن من با خودم شور گذاشتم و تصمیم گرفتم مدیریت این وبلاگ رو شخصا بعهده بگیرم!

از این پس هر مطلبی تو این بلاگ اضافه بشه مسئولیت مستقیمش با منه و نه هیچ کس دیگه!

یک تذکر هم برای مریم خانم: لطف کردین این چند وقت اما تلاش نکن چون رمزش عوض شده بلاگ رو حذف نمی تونی بکنی!

و اما چون این بلاگ یه نشانی از مریم خان داشته باشه من اسم نویسنده رو عوض نمی کنم و درپایین هر پست اسم خودمو مینویسم

با تشکر از شما دوستان

 

دزد ناشناس

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:57 |
به نام خدایی که عاشق را آفرید تا معشوق وجود داشته باشد
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:25 |
بعضي ها سلام

بعضي ها عيدشون مبارک

بعضي ها عيدتون مبارک

بعضي ها اميدوارم سال خوب و خوشي داشته باشيد

بعضي ها سالي پر از خنده و بدون گريه داشته باشيد

بعضي ها هم اميدوارم زندگي بهشون لبخند بزنه

بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد زندگي يعني چه ؟؟؟

بعضي ها ميگن زندگي يعني ديده بر دنياي خالي گشوده و اولين لحظه هاي حيات را با گريه یاز کردن ، از جويبار جان مادر شير نوشيدن.


بعضي هاي ديگه ميگن زندگي يعني پا گرفتن، افتادن وبرخاستن، حركت كردن در يك نقطه نماندن، ساده ترين كلمه را آموختن ، واژه زندگي را فرا گرفتن ، سخن دل را به گوش دلنوازان رساندن.


بعضي ها ي ديگه نظرشون يه چيز ديگس ميگن زندگي يعني بر لب جويبار لحظه ها نشستن ، امروزها را با تلاش فرا كردن و به فرداهاي ديگر رسيدن .

بعضي هاي ديگه نظر ديگه اي دارن ميگن زندگي يعني به پاخاستن و با گامهاي استوار ازگذرگاه هدف ها گذشتن ، پل هاي عقب نشيني را خراب كردن و به خط ظفرمندي رسيدن.

بعضي ها هم ميگن زندگي يعني یمخوار بودن، دل هاي نوازش ناديده را نوازيدن.

بعضي ها هم زندگي رو جور ديگه ميبينن ميگن زندگي يعني ”انسان بودن ، نه ديو و دد و مهربان بودن نه درنده.

بعضي ها ميگن زندگي به ما آموخت چگونه گريه کنم اما گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم .

بعضي ها هم نظرشون درباره زندگي اينه . زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هر کسي

نیمه خود خواند و از صحنه رود . صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نیمه که مردم بسپارند به ياد .

بعضي ها زندگي رو فقط در زنده بودن مي دونن

بعضي ها زندگي رو خوردن و خوابيدن و کارهاي روزمره روزانه ميدونن

بعضي ها زندگي رو فقط رسيدن به يه سري از اهداف خودشون مي دونن

بعضي ها زندگي رو در آينده فرزندان خودشون مي دونن و خودشونو وقف اونا ميکنن

بعضي ها هم ميگن زندگي رو اگه آسون بگيري آسونه اگه سخت بگيري سخته

بعضي ها در گذشته زندگي ميکنن

بعضي ها هم در آينده زندگي ميکنن

بعضي ها هم که عدشون خيلي کمه در زمان حال زندگي ميکنن

بعضي ها فکر ميکنن که در زمان حال زندگي ميکنن ولي وقتي دقت کني ميبيني در

حسرت گذشته و آرزوي آينده دارن زندگي ميکنن فقط در زمان حال هستن

بعضي ها تا حالا فکر کرديد چه جوري ميشه در زمان حال زندگي کرد

بعضي ها تونستيد تا حالا براي مدت زمان کوتاهي در زمان حال زندگي کنيد .

بعضي ها اگه روزي تونستيد به گذشته و آينده فکر نکنيد و فقط به زماني که توي اون هستيد فکر کنيد اونوقت مي تونيد در زمان حال زندگي کنيد

بعضي ها فکر نکنيد کار آسونيه نه خيلي سخته ولي اگه بتونيد خيلي آرامش پيدا مي کنيد .

بعضي ها اميدوارم هميشه در زندگي موفق باشيد

بعضي ها اميدوارم بتوني در زمان حال زندگي کنيد و موفق باشيد

بعضي ها فعلا خدا نگهدار همتون

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 14:57 |
سلام سلام سلام هزار تا .به جاي اون همه غيبت الان حدود سه ماهي هست نيومدم مي خواستم وبلاگ و حذفش کنم ولي وقتي اومدم نظرات و خوندم اينقدر بهم لطف داشتين که ديگه نتونستم اميدوارم براي هم دوستاي خوبي باشيم
به اميد موفقيت همتون راستي اين متن آدميت رو هم يکي از بچه ها نوشته بود من اطلاعي نداشتم دوستون دارم...شاد باشين...
 
همواره به خاطر بياور دراوجي معين هرگز ابري وجود ندارد . اگر زندگيت ابري است به اين دليل است که روحت آنقدر که بايد بالا نرفته است
+ نوشته شده توسط مریم در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 12:39 |

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

« آدمیت مرده بود »

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین راساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب...

گشت و گشت.

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت...

ای دریغا آدمیت بر نگشت.

قرن ما...

روزگار مرگ انسانیت است.

سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست.

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ، ابلهی ست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل...

از نگاه ساکت یک کودک بیمار...

از فغان یک غناری در قفس...

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند.

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا...

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

در کویری سوت و کور...

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت برگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 12:51 |
بزرگترين تصميم زندگي انتخاب ميان سرزنش خويش و حمايت از خويشتن است

 نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... من عاشقتم
سلام به او ... اوکه زندگی من .هستی من .عشق من . وجود من .جسم و روح من در اون خلاصه می شه  
سلام بچه ها می خوام یه خبر خفن بدم... قدقد مرغ شدم  قدقد قدااااااااااااااااااااااااااااااا

شیرینی شو براتون دفعه بعد توی وبلاگ می فرستم  نظر یادت نره

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 14:26 |
 

Image hosting by TinyPic

 

بزن باران که دلگيرم من امشب در اين ويرانه مي ميرم من امشب غمي از رفتن و ماندن ندارم اسير دست تقديرم من امشب بزن از من بشو رنگ گناهان ببين دنياي تقصيرم من امشب دو روز زندگي ارزش ندارد بزن باران از آن سيرم من امشب بزن که خانه زندان است از درد در اين زندان به زنجيرم من امشب بزن که با تو دارم خاطراتي

راه مي روم روي آسمان ابي ات لابه لاي ابرهاي خالي ات روي خاک وسبزه و چمن در کنار آبهاي جاريت در ميان سايه هاي بين راه ناپديد مي شوم ولي باصداي آسماني فرشته ات راه را ادامه مي دهم با پاهاي پينه بسته و خونين و خسته ..مي روم به سوي نور راه را ادامه مي دهم


شب و يک جاده تاريک چراغت نور مهتاب است و من در بدرقه با تو به دستم کاسه آب است بدون اختيار اشکم به روي گونه مي ريزد شبيه ماهي تشنه دلم در سينه بي تاب است تمام با تو بودن ها فقط يک لحظه بود انگار نصيب من از اين دنيا همين يک لحظه ناب است نگاه من به پاي تو نگاه تو به دست من سکوتم با تو مي گويد " نرو! مثل تو کمياب است" ولي دست تو و من نيست 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:29 |